X
تبلیغات
رایتل

اکنون من

طیبه شنبه زاده:شعر،حرف،مکث...

دیوانه با اسب تازی در رگ

 

 

 

 چرا این اسب کنارنمی رود ازروی میز


چرا می کشد پاییز را و فشار از خون را


چرا آبان را پسر  


آبان را خطر سقوط  دیوانه از پنجره


آبان را تند و تیز


که ماهی فصل را پاره کند


که برشتگی را پاره کند


که شکم دریای بلا فصل آشفته را پاره کند


که قطار بندر یزد را پاره کند


و مثل ابر مزخرف بی چاک دهن


بریزد عقده و آب دهن


بریزد وسط مکتوب من


مکتوب تو


مکتوب همه ی دیوانه های پاییزی


که در پاییز پیپ می کشند به افتخار پاییز


 

خون فواره ها این جاست


خون مریم مجدلیه ی پشت رول 

 

خون خیابان بی درخت سوم


این ها دیوانه است


این ها همه دیوانه است


خانه ی لب دریا سرما بخورد در پاییز


دیوانه است


 اکسپکتورانت در خون جدول حل کردن در پاییز


دیوانه است


 وزیدن بسیار باد


وزیدن بی شمار باد


از جایی که دیوانه است


دیوانه با نفت خزر در خون


دیوانه با اسب تازی دررگ


تازیدن در انعقاد خون اسب


کمی مهلت تا بیاید ازخیابان ارمنی


کمی مهلت تا بزاید  کره ها یش را


 

 ژنرال اسبش را به درخت بسته است


نامه های ژنرال 


که آوازهایش را به درخت بسته است


و تف بلندی بر نیمکت عصر ریخته است


همین نامه های ژنرال چلقوز مست


می رود  می دود

 

اوکه پریشان عصر بودی


وانارها از رویش می ترکیدندی


انارها ی خفه در کارتونِ با مُهر شیرین عسل


عسل های فلج


عسل ها ی خمار در بوی سیگار


ما جا سیگاری را توی سفره پهن گذاشتیم


 کنار آبان قدم می زدیم


اسب از میز کنار نمی رفت...











تاریخ ارسال: دوشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 12:37 ب.ظ | نویسنده: طیبه شنبه زاده | چاپ مطلب 24 نظر