X
تبلیغات
رایتل

اکنون من

طیبه شنبه زاده:شعر،حرف،مکث...

مریخ

 



گرچه این طناب نسبتا شل یک سرش به مادربزرگ ها وصل است و یک سرش به مریخ اما تو که نمی توانستی با چتر مسدود وپیژامه از راه شیری فرار کنی  پس به  شناسنامه ات  برگشتی تا لعنت به

این طناب را

بکش تا بیفتیم و سرد شود این جسم افتاده ازواکنش سیاره ها

که با موهای شیری

کهکشان را سوخته ای

روی شناسنامه ی دهه ی جنگل

رقم می خورد

راه این سال های  پریده رنگ نوری .

 یک شناسنامه و ارسال تاریخ تولد به مسوول گورستان

چیزی درنوستالژی شناسنامه ها

که زندگی را

 ادامه می دهد

 جلد قهوه ای پلاستیکی اش را.

 

اگر توکه نمی خواهی به هم بریزی

 نظم این راه شیری را؟

بهتر که بتمرگی و به ناامیدی ات ادامه دهی

چیزی که نمی تواند بنشیند

که بایستد و سرش را توی نسیم نه

توی توفان نه

 

 

 توی این فنجان چای

پس تو بگو چه به روز این شناسنامه آمده

که نوشیدن چای در مجلس ترحیم را نمی تواند

 

ریختن مو جهان را نجات می دهد

ریختن مو از درز لباس

از کمبود آهن در تولید خط فقر

ریختن از پوکی استخوان پشت ولگن خاسره

افتادن در زخم بستر

پیچیده در شولای سبز سیر نا امیدی

 

چه به مویت بگویم که روی مویه ها در حال سفیدی است

و کسی برای  ران های نا امید

ناف های نا امید

پستان های نا امید

که از راه شیری فرار کرده است

تره هم خرد نمی کند

کسی سفید از ملافه تر

 آرامستان را توی مریخ تر

توی جنگل های آمازون با امکان دوست یابی ضعیف تر

 

و شنود این دیالوگ در فیبرهای نوری نادرتر:

سلام به ریزش مو از پشت سیاره های سرد

 به اینترنت کم سرعت

 به دود کنت

به مسدود

به چتر باز نشده در سقوط

سلام به تو ای خدای موهای سفید

ای خدایی که بهمن را آفریدی

تا دودش موهای سفید را

و راه خروجی کهکشان را گم کند

سلام به تو

که موریانه را در این جسم سرد

لای ملافه های سفید

به جان مریخ انداختی

دستت درد نکنه خدا.



تاریخ ارسال: یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 12:12 ق.ظ | نویسنده: طیبه شنبه زاده | چاپ مطلب 42 نظر

دیوانه با اسب تازی در رگ

 

 

 

 چرا این اسب کنارنمی رود ازروی میز


چرا می کشد پاییز را و فشار از خون را


چرا آبان را پسر  


آبان را خطر سقوط  دیوانه از پنجره


آبان را تند و تیز


که ماهی فصل را پاره کند


که برشتگی را پاره کند


که شکم دریای بلا فصل آشفته را پاره کند


که قطار بندر یزد را پاره کند


و مثل ابر مزخرف بی چاک دهن


بریزد عقده و آب دهن


بریزد وسط مکتوب من


مکتوب تو


مکتوب همه ی دیوانه های پاییزی


که در پاییز پیپ می کشند به افتخار پاییز


 

خون فواره ها این جاست


خون مریم مجدلیه ی پشت رول 

 

خون خیابان بی درخت سوم


این ها دیوانه است


این ها همه دیوانه است


خانه ی لب دریا سرما بخورد در پاییز


دیوانه است


 اکسپکتورانت در خون جدول حل کردن در پاییز


دیوانه است


 وزیدن بسیار باد


وزیدن بی شمار باد


از جایی که دیوانه است


دیوانه با نفت خزر در خون


دیوانه با اسب تازی دررگ


تازیدن در انعقاد خون اسب


کمی مهلت تا بیاید ازخیابان ارمنی


کمی مهلت تا بزاید  کره ها یش را


 

 ژنرال اسبش را به درخت بسته است


نامه های ژنرال 


که آوازهایش را به درخت بسته است


و تف بلندی بر نیمکت عصر ریخته است


همین نامه های ژنرال چلقوز مست


می رود  می دود

 

اوکه پریشان عصر بودی


وانارها از رویش می ترکیدندی


انارها ی خفه در کارتونِ با مُهر شیرین عسل


عسل های فلج


عسل ها ی خمار در بوی سیگار


ما جا سیگاری را توی سفره پهن گذاشتیم


 کنار آبان قدم می زدیم


اسب از میز کنار نمی رفت...











تاریخ ارسال: دوشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 12:37 ب.ظ | نویسنده: طیبه شنبه زاده | چاپ مطلب 24 نظر